مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
636
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - به خدا سوگند دروغ نمىگويم . به خدا من مسلم را به خانهء خود دعوت نكردم وهيچگونه اطلاعى از وضع وكار أو نداشتم تا به خانهء من آمد واز من خواست به خانهام درآيد ومن شرم كردم أو را راه ندهم وپذيرايى از أو به گردنم بار شد ( وروى رسم عرب نمىتوانستم أو را راه ندهم ) . به اين جهت از أو پذيرايى كردم وپناهش دادم وجريان كار أو چنان است كه به گوش تو رسيده وخود مىدانى . پس اگر مىخواهى ، اكنون پيمان محكمى با تو مىبندم كه انديشهء بدى دربارهء تو نداشته باشم وغائلهاى به راه نيندازم ، به نزدت آمده دست ( وفادارى ) در دست تو نهم ، واگر خواهى گروى پيش تو بگذارم كه بروم وبازگردم . بروم پيش مسلم وأو را دستور دهم از خانهء من به هرجاى زمين مىخواهد برود ومن ذمهء خود را از عهدهء نگهدارى أو بيرون آورم ( آنگاه نزد تو بازآيم ) . ابن زياد گفت : « به خدا هرگز دست از تو برندارم تا أو را به نزد من آورى . » گفت : « نه به خدا من هرگز چنين كارى نخواهم كرد . مهمان خود را بياورم تا أو را بكشى ؟ » ابن زياد گفت : « به خدا بايد أو را پيش من بياورى . » هانى گفت : « نه به خدا نخواهم آورد . » چون سخن ميان آن دو بسيار شد ، مسلم بن عمرو باهلى برخاست - ودر كوفه جز أو مرد شامي وأهل بصره كسى نبود - وگفت : « خدا كار أمير را اصلاح كند . مرا با أو در جاى خلوتى بگذار تا من در اينباره با أو گفتگو كنم . » پس برخاست ودر گوشهء خلوتى از مجلس كه ابن زياد آن دو را مىديد با أو به سخن پرداخت وچون گفتگوى آن دو وآوازشان بلند شد ، ابن زياد شنيد چه مىگويند . مسلم به هانى گفت : « اى هانى ! تو را به خدا سوگند مىدهم ( كارى نكن ) كه خود را به كشتن دهى وبلا واندوهى در قبيلهء خود وارد سازى ، پس ، به خدا من نمىخواهم تو كشته شوى . اين مرد ( يعنى مسلم بن عقيل ) با اين گروه كه مىبينى ، پسرعمو هستند واينان كشندهء أو نيستند وزيانى به أو نرسانند . پس أو را به ايشان بسپار ودر اينباره سرافكندگى وعيبى بر تو نباشد ؛ زيرا جز اين نيست كه تو أو را به سلطان سپردهاى . » هانى گفت : « همانا به خدا در اين كار براي من سرافكندگى وننگ است كه من كسى را كه به من پناه آورده است ومهمان خود را ( به دشمن ) بسپارم . با اينكه من زنده وتندرست هستم ومىشنوم ومىبينم وبازويم محكم وياورانم بسيار است ! به خدا اگر من جز يك تن نباشم وياورى نداشته باشم ، أو را به شما نسپارم تا در راه أو بميرم . » مسلم شروع كرد أو را به سوگند دادن وأو مىگفت : « به خدا هرگز أو را به ابن زياد نسپارم . » ابن زياد اين سخن را شنيد وگفت : « أو را نزديك من آريد . » أو را به نزديك ابن زياد بردند . ابن زياد گفت : « يا بايد أو را پيش من آرى يا گردنت را خواهم زد . » هانى گفت : « در اين هنگام به خدا شمشيرهاى برندهاى در أطراف خانهء تو بسيار شود ( ومردم زيادى به يارى من به جنگ با تو برخيزند ) ! » ابن زياد گفت : « واي بر تو ! مرا به شمشيرهاى برنده مىترسانى ؟ » -